تنها من

تا قیام نکنی قائم نمی آید ... پس این امام است که منتظر ماست..

آخر خط همین جاست آره همین جایی که من واستادم...................  دیگه رفتم......... تو می مونیو حوضه بی ماهیت و یه دل شکسته که واست می فرستم.........شاید فردایی نباشه..........

میدونی که بد کردی......خیلی بد.........

خداحافظ

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

 

اینجانب بعد مدتها از درس و مشق و دانشگاه و امتحان فارغ شدم و گفتم یکباردیگر به همه شما افتخار دادم(لطفا"هورا نکشید).البته این را هم میدانم که تک تک شما دلتان برایم تنگ شده بود مخصوصا"برای سخنان گرانبهایم ولی چه میشود کرد که بنده فرد بسیار درسخوان و فعالی هستم همه می دانند اصلا مجبور نبودم در این ایام از خواب و خوراک خود بزنم و هیچ نیازی هم به پاچه خواری استاد و از این قبیل کارها نبود.باور کنید به جان عمه ی مبارک !!!

دیشب تو عالم بیکاری نشسته بودم و حوصلم سر رفته بود،ناخودآگاه تصمیم گرفتم بشینم و از برنامه های مفید و بسیار آموزنده تلویزیون استفاده کنم.بر حسب اتفاق راز بقا نظرم را جلب کرد.بعد از دیدن این برنامه فکر کردم و هی نتایج جالبی گرفتم و به خودم افتخار کردم  در حد المپیک(هنوز هم به کسی امضا نمی دم)!! همه ما میدانیم که در زمین گونه های مختلفی زندگی میکردند مانند دایناسورها (یادش به خیر) تا بیا جلوتر مانند پلنگ مازندران که اکنون منقرض شده اند.خیلی از اینها به وسیله تغییرات آب و هوا و خیلی دیگر را انسان های فهیم، زحمتشان را کشیدند تا از زحمت طبیعت بکاهند و یک خدمتی کرده باشند به چرخه زیست.و خیلی های دیگر هستند که در شرف انقراض می باشند و انسانها دارند رویشان کار میکنند و نامشان را گذاشته اند گونه حفاظت شده.آنها هم گول همین کلمه حفاظت شده را میخورند و تا از لانه شان بیرون می آیند با تیر میزنندو شکارشان میکنند.اما خوب که فکر میکنم میبینم دلیل اصلی انقراض های  چیزی جز خود گونه مورد انقراض نمی باشد زیرا موجوداتی منقرض میشوند که نمی توانند خودشان را با تغییرات محیطی منطبق کنند.اما یکی از مهم ترین گونه هایی که در حال انقراض می باشد گونه انسان های آزادی است که دروغ نمی گویند و اهل کلک ملک نیستند.همه میدانیم که اینها چیزهایی هستند که هر کدام از ماها به داشتنش افتخار میکنیم ولی به هیچ عنوان آن را به کار نمی بندیم و فقط در مواقع لازم از آن استفاده نموده و پز میدهیم و ساده تر بگویم مثل مدالی است که فقط در شرایط خاص به سینه میزنیم .گونه مذکور مهارت کافی برای بقا در جامعه امروزی را ندارد و همواره سرشان کلاه میرود و میمانند زیر پا و سکته میکنند و در نهایت میمیرند(فاتحه).و هیچ قانونی هم برای حفاظت از آنها نیست که نامشان را بگذاریم گونه حفاظت شده و روز به روز به انقراض کلی نزدیک تر میشوند و هر روز کمتر از دیروز میشوند.یکی از مهارت هایی که برای بقا در جامعه امروز لازم است و اینها ندارند دروغ و نیرنگ بازی می باشد.این را هم میدانیم که در جامعه امروزی ما شخص با داشتن مهارت های کافی و نقاب های مناسب و وقت شناسی و چایی شیرین بودن و دانستن جهت باد میتواند به جاهای خوبی برسد.اما نتیجه ای که میشود گرفت این است که زندگی امروزی ما بسیار شبیه به بازی مار و پله خودمان است و میتوانی یهو هشتاد پله از این جایی که هستی بروی بالا و بعد میتوانی با مخ سر بخوری و بروی پایین تر از جایی که قبلا" بودی.و هر کسی آماده هست تا نردبان مذکور را بیابد و از روی بقیه رد شود و برود بالا و در این میان ضعیف ها و آنهایی که یا دوست دارند و یا بر حسب موقعیت قدم به قدم میروند جلو و زیر پا له میشوند و منقرض میشوند و این است چرخه حیات. ولی  هنوز هم اندک امیدی  وجود دارد و آن هم وجود انسان های اندکی است که دروغ نمی گویند و سر مردم راگول نمی مالند و در کل انسانهای خوبی هستند و مهم تر اینکه از خوب بودنشان خجالت نمی کشند و تلاش میکنند بچه اشان را هم مثل خودشان تربیت کنند و این امر نشان دهنده این است که خوبی در زمین هنوز نمرده و امیدی به نجات این گونه بسیار عجیب است.به عبارتی در سوره ی قصص داریم:ما اراده کردیم که بر ان طائفه ضعیف  ذلیل در آن سرزمین منت گذارده و آنها را پیشوایان خلق قرار دهیم ووارث ملک و جاه فرعونیان گردانیم.

پ.ن:

لحظه ی دیدار نزدیک است/ باز من دیوانه ام مستم/ باز می لرزد دلم دستم/ باز گویی در جهان دیگری هستم/ های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ/ های نپریشی صفای زلفکم را دست/ و آبرویم را نریزی دل/ ای نخورده مست/ لحظه ی دیدار نزدیک است...

اخوان ثالث

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

     نمردیم و بعد از آنفولا نزای خوکی چشم مبارکمان به آنفولا نزای بزی روشن شد.کلکسیون آنفولا نزای باغ وحشی در حال تکمیل است.بار خدایا ما را تا آمدن آنفولانزای مارمولکی و کرگدنی در پناه خود نگاه دار.امین.

    این حدیث را از پیامبر(ص) نقل کرده اند:کسی‌ که در راه آموختن علم گام بر دارد خداوند او را به راه بهشت خواهد برد و به درستی‌ که فرشتگان بالهای خود را برای دانشجو از روی رضایت می‌‌گسترانند.و آنچه در آسمان‌ها و زمین است همه حتی ماهیان دریا برای طالب علم در خواست آمرزش می کنند.همانا برتری دانشمند بر کسی‌ که بسیار عبادت می‌کند مانند برتری ماه شب چهار دهم بر ستارگان است و به راستی‌ که دانشمندان وارثان پیامبرانند و پیامبران الهی درهم و دیناری به میراث نمی گذارند بلکه میراث آنها علم و دانش است.پس کسی‌ که از علم آنان چیزی فرا بگیرد بهره ی فراوانی‌ برده است.

    بچه‌های دانشگاه ما نیز علم می‌‌آموزند.البته بنده با این افراد نشست و بر خاستی‌ ندارم.همه می‌دانند....در دانشگاه ما درسی‌ وجود دارد به عنوان خاله زنک بازی.بسیار درس مفید و آموزنده و جنجالی می‌باشد و هر روز تعداد قابل توجهی‌ مجروح باقی‌ می‌‌گذارد.در دانشگاه ما همه چیز وجود دارد به جز کسب علم.

    این چند روز آنقدر به خودم انرژی مثبت دادم که دیگر خسته شده ام. روزی نیم ساعت جلوی آینه به خودم تلقین می‌کنم که حتما مخابرات را قبول می شوم. البته می دانم دانشجو اگر درسی‌ را نیفتد دیگر دانشجو نیست و باید خجالت کشید .. به هر حال افت کلاس است نمره هایم بالای پانز ده باشد دیگرمگر نه؟

پ.ن:

 حسین بیشتر از آب، تشنه لبیک بود، اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند           (دکتر علی شریعتی)

 

 

 

عاشورا نزدیک است، خیلی نزدیک............

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

    با اجازه می‌خواهم یک چیزی را همین ابتدا برای همه ی خواهران(خانوم ها مقدم اند) و برادران عزیز روشن کنم. چند نفری به بنده گفتند دلیلی‌ که هی‌ زرت و زورت قالب وبلاگت را عوض میکنی‌ را بگو.جواب دندان شکن و تو دهنی بزنه اینجانب نیز این است: دوست دارم و عشقم میکشد.باز هم حرفی‌ هست؟این هم بیانیه ای برای روشن سازی این مطلب بسیار مهم.این روزها به سرعت برق و باد میگذارند و به امتحانت پایان ترم نزدیکتر می‌شویم و من باید هر لحظه بلندتر از قبل سلام مشروطی را داد بزنم.به هر حال همیشه که نمی‌شود بهترین بود مگرنه؟؟اصلا برای اینکه اعتماد به نفس دیگران بالا برود این دفعه فروتنی از خودمان ول می‌دهیم و بیخیال درس خواندن می‌شویم.(این دفعه هوار می زنم سلام مشروطی...)

    الان که این پست را می نویسم خیلی‌ نصف شب است حتئ جیر جیرک‌ها هم خوابشان می‌‌آید.دلم می‌خواهد هر چه زودتر این پست تمام شود تا  بخوابم. اما مشکل بزرگی‌ وجود دارد. حوصله ندارم از جایم بلند شوم و مسواک بزنم.شکنجه بزرگی‌ است.اما با حدیث پایین آدم مجبور میشود از جایش بلند شود و بر شیطان لعنت بفرستد.

    از امام صادق (ع) نقل کرده اند:اگر مردم خواص مسواک زدن را بدانند او را هرگز از خود جدا نمی‌کردند حتی به

هنگام شب آن را به همرا خود به تخت خواب می‌‌بردند.

پ.ن:

    قطار می رود ،تو می روی ،تمام ایستگاه می رود،و من چقدر ساده ام ،که سال های سال ،در انتظار تو،کنار این قطار رفته ایستاده ام،

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته ، تکیه داده ام

"قیصر امین پور"

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

یک هفتهای است که برای یکیاز پسرای آرام و ساکت دانشگاه مان شایعه درست کردیم که داماد شده ست.فرد مذکور از شایعه پخش شده بیاطلاع بود.البته همه میدانند اینجانب دخالتی در امر پراکندگی شایعه به این ور و آن ور ندارم فقط جزو سر دسته شان محسوب می شوم فقط همین.به بچهها که می رسیم با آب و تاب تعریف میکنیم که فرد مذکور داماد شده. برای خوردن شیرنی هر چه سریع تر به ایشان مراجعه شود.بندههای خدا با دلیمالاما ل از شادی و نشاط و با کلیآخی و نازی و گفتن اصلا به فرد مذکور نمی‌‌آید داماد شود به او مراجع می کنند.در حالیکه شکمهایشان را صابون می زنند که حتما شیرنی و ناهار را افتاده اند.فرد مذکور که بیاعصاب شده اندکیخشونت به خرج می دهد و بندههای خدا  با صورتیورم کرده  و لباسی خاکی در حالیکه فحش های بیناموسی به جمع شایعه کنندگان می دهند به سمت ما روانه می شوند  و زیر لب میگویند: دست شما درد نکند.و ما نیز به قول آقای علیرضا (همان حاج علیخودمان) میگوییم قابل شما را ندارد با بیسکویت بخورید تا سیر شوید.به ما چه مربوط است ما برای فرد مذکور ثواب می خواهیم و بس..........

از امام صادق روایت شده که میفرموده اند:دو رکعت نماز مردی که همسر دارد از هفتاد رکعت نماز مرد مجرد بر تر است.

 پ.ن:

وقتی که دیگر نبودمن به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بداردمن او را دوست داشتم وقتی که او تمام کردمن شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز کردم چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

    امروز فهمیدم به من دوست ناباب می‌‌گویند یعنی‌ قبلا هم می‌دانستم که آدم حسابی‌ نیستم اما امروز دیگر یقین پیدا کردم.امروز توانستم یکی‌ از بچه‌های مثبت و جا خالی‌ خوان دانشگاه را از راه به در کرده و در شلوغی زبان زد خاص وعام کنم. به قول معروف اغفالش کردم.البته این اولین تجربهٔ کاریم نیست.یادم میاید دبیرستان که بودیم زنگ تفریحهایمان بی‌ شباهت به پارتی نبود آن هم از نوع بی‌ ناموسی اش.از آنجایی که نمی خواهم ماهیت واقعیم را نشانتان بدهم بنابرین از سر کلاس‌هایمان برایتان نمی گویم.امروز هم با انجام دادن چند عدد عملیات خفن دوست جا خالی‌ خوان مان را لنگهٔ خودمان کردیم.دبیر زبان خارجه همیشه می گفت: دختر تو کنار دیوار هم که بنشینی دیوار را به حرف در می‌‌آوری.البته این حدیث را که خواندم کلی‌ شرمند شدم.

    از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمودند:مومن تا هنگامی که لب از سخن بسته است پیوست نیکوکار به حساب می‌‌آید،و چون لب به سخن بگشاید یا نیکوکار و یا بدکار شمرده می شود.

پ.ن:

    چند روزی هست حالم دیدنیست

    حال من از این و آن پرسیدنیست

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

    از آنجایی که اینجانب مریض نمیشوم و اگر مریض شوم چند عدد مریضی خفن را با هم میگیرم این دفعه هم همینطور شد. در حالت کلی‌ هیچ جایم به آدمیزاد نرفته است. این هفته یک پایم خانه و یک پایم تزریقاتی بود.در حال حاضر شباهت زیادی به آبکش پیدا کرده ام.روی صندلی‌ منتظر بودم تا یکی‌ بیاید امپول تو رگیم را بزند .نمی دانم چرا بعضی وقت ها این همه احمق  می شوم. به مامانم نگاه کردم شاید این آخرین باری باشد که میبینمش و ان موقع بود که فهمیدم  مامانم با ارزش ترین چیزی است که توی زندگیم دارم . دلم برای وقتی که به جای مامان ،ننه صدایش می کردم و مامانم با جارو دنبالم می کرد یک دفعه ای تنگ شده بود. چشمم پر از اشک شد مامانم پرسید چته؟ گفتم مامان اگه به جای رگم یک جای دیگه رو بزنن چی‌؟؟ مامانم از خنده ترکیده بود.

    الان که دارم این پست را مینویسم حالم کاملا خوب است.این بیماری باعث شد دوباره یادم بیفتد چقدر مامانم را دوست دارم.و حدیثی زیباتر از این نیست:بهشت زیر پای مادران است.

پ.ن:

    ۱.مادر با عکسی می گوید که گرانی است اینجا؟؟؟؟؟ دوره ارزانیست ....!!!!!! چه شرافت ارزان ، تن عریان ارزان ، و دروغ از همه ارزان تر .......!!!!! آبرو قیمت یک تکه نان ......!!!!! و چه تخفیف بزرگی خورده است .....قیمت هر انسان .......!!!!! << دکتر شریعتی >>

    ۲.بیست آبان تولدت مبارک.حال میکنی‌ هنوز یادمه؟؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٥ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |

    عاشق‌‌ مسافرت‌های یک دفعه ایم.سر کلاس بودم که داداشم بهم زنگ زد و  گفت زودی بیا خونه که داریم میریم مشهد. آخه جمعه نامزدی پسر عموم بود. دلتان بسوزد شب میلاد امام رضا(ع) حرم بودم.هوا خیلی‌ سرد بود تمام أستخوان هایم از سرما سیاه شده بود.همان شب  توی حرم مهران و آتوسا به عقد هم در آمدند و همه خوشحال شدیم(هر کی‌ برای خوشبختی‌ آنها دعا نکند الهی سوسک شود).چشمتان روز بد نبیند راست می‌گویند آخر الزمان شده است. این چه ویروس عجیب و غریبی است که به جان مردم افتاده ؟الان که دارم این پست را مینویسم چشمانم به زور باز می شود و آب بینی‌‌ام از رود نیل جاری تر شده. باید کسی‌ را برای پاک کردنش استخدام کنم. تمام بدنم کش می آید و فکر می‌کنم دستانم از پاهایم دراز تر شده اند. احتمال می‌‌دهم اگر تخم مرغی را روی پیشانی‌ام بگذارم تا پنج دقیقه بپزد.لیوان آب سرد در عرض دو دقیقه در دستانم به نقطه ی  جوش  می‌‌ رسد.به هر حل اگر بار گران بودیم رفتیم اگر بیش از حد مهربان بودیم رفتیم.حوصله‌ام سر رفته دکتر گفته  تا دو روز نباید دانشگاه بروم. فعلا دارم استراحت می‌کنم از بس خوابیدم میترسم زخم بستر بگیرم.

    حدیثی به چشمم خورده است که  بهتره برای شما هم بگویم:

    محمد بن صنعان از امام رضا(ع) روایت کرده است که فرموده اند:بیماری مایه ی پاکی‌ و رحمت مؤمن است و موجب عذاب و لعنت کافر، و همانا بیماری پیوسته با مؤمن خواهد بود تا گناهی بر او باقی‌ نگذارد.

پ.ن:                                                                                                                                          

    به جز چند نفر محدود پیشنهادی برای اسم وبلاگ ندادند یعنی‌ عوضش نکنم؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٩ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط شیما نظرات () |


Design By : Night Skin